آخر قصه!
یه روزی که خیلی هم دور نبود نخودچی متولد؟! شد. اما حالا دیگه بار سفرش رو بسته. دیگه می خواد بره. مثل آدما که یه روز میان و یه روز می رن. عمر نخودچی هر چند کوتاه بود، اما تو این مدت دوستای خوب زیادی پیدا کرد. نخودچی از دوستی با اونا خیلی خوشحال بود و هست.
تا هست دوستاش رو دوست داره. نخودچی هست، اما خارج از محیط وب.
دیگه نخودچی ِ وب نویسیم تموم شده. اینم مثل تموم کارای دیگم. فقط برای یه مدت.
اینجا دیگه چیزی نمی نویسم اما هر وقت تونستم به وبتون سر می زنم.
از همه ی دوستام ممنونم. دوستای گل هم دانشگاهیم: سماجونم که قصد داشت شادی هاش رو قسمت کنه، فیقولی عزیزم تو جزیره ی ناشناخته اش، کینکی جان و دغدغه هاش، سان جون گلم که هر چند کم، اما اومد.
دوستای خوب دیگه که تو محیط وب باهاشون آشنا شدم: وروجکم که باعث شد من وبلاگ نویسی رو شروع کنم و تولد نخودچی رو مدیونشم، سامان پسر پاییز که تو وبم خیلی کمکم کرد، سفین جان که سرزمین آرزوهاش خیلی خوشکله، پنجعلی های عزیز(خصوصا ترکعلی و غیاثعلی) که وبشون حرف نداره، شیطان که گاه گاه منو به جهنمش دعوت میکرد، سیاوش عزیز(فرزندان شیطان) که همیشه به من میگفت: نخود، یکی از همین آرش ها که همین حوالی بود، نویسنده ی وب می میرم برات(امین جان)، م عزیز که وبش خیلی دوست داشتنیه، المیرا جونم که زندگی رو می بوسید، اشکهای پنهونی یه المیرا جون دیگه، مسودی که یه بار زبان دلش رو دزدیدن و با زبان جدید اومد، ریحانه و فاطمه ی عزیز که وبلاگشون واقعا روزنه ای به جهان انتظار بود، دوقلوهای نازنینی که تازه باهاشون آشنا شده بودم، غریب آشنا که قلم زیبایی داره، فریادم که خیلی دوسش دارم، منظومه ی عشق، سروش و شکوفه ی عزیز، مستر گاد و قلم تند و زیباش، و همه اونایی که تو این مدت به کلبه ی کوچیک نخودچی قدم گذاشتن و گاهی تو کامنتدونی از سر لطفشون قلم گذاشتن.
دوستون دارم و به یادتون هستم. دلم براتون خیلی خیلی تنگ میشه.
دیگه ...
خداحافظ همین حالا
:: :: :: :: :: :: :: :: :: :: ::
خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی
تر شده چشمام
اگه گفتم خداحافظ
نه اینکه رفتنت ساده است
نه اینکه می شه باور کرد
دوباره آخر جاده است
خداحافظ واسه اینکه
نبندی دل به رؤیاها
بدونی بی تو و با تو
همینه رسم این دنیا
خداحافظ ، خداحافظ ، همین حالا
خداحافظ !!!







